خرید بک لینک

درباره سایت

از زÙx86دگÛx8c... ðx9fx8cx93

امکانات وب

چندین وقت پیش نوشته بودم کاش دفعهی بعد که میام اینجا چیزای خوب بنویسم،

و 1 ها بود که سر نزده بودم؛

تا اینکه بعدش اومده بودم و بدون اینکه اون پست قبلی رو بخونم ی چیزی نوشته بودم که خوب بود:)

دیشب به حالت نوستالژی داشتم وبلاگمو نگاه میکردم و متوجه این توالی جالب شدم:)))

باید بگم که اوضاع خیلی بهتره.

بعد از چهار سال که بین بیتفاوتی به مرگ و آرزوی مرگ میکردم، دیگه دلم نمیخواد بمیرم!

همه چی پرفکته؟

نه!!

بهتره اما پرفکت نیست، بازم روزایی هست که غمگینم، گریه میکنم، بی حوصله یا بی اعصابم، استرس هست، دغدغه هست، نگرانی هست، دلخوری هست، بحث هست، حس تبعیض و ناعدالتی هست، حس نارضایتی از یه سری مسایل هست.

ولی علیرغم اینا الان دلم میخواد زندگی کنم و برای زندگیم تلاش کنم.

معجزه شده؟ شاید.

ولی همین معجزه هم توالی منطقی پشتش هست.

چجوری؟

۱- من افسردگی و اضطراب منتشر شدید داشتم. بعد از مدت ها سوختن و ساختن باهاش، یا خوددرمانی با داروی ضد افسردگی و آرامبخش، رفتم پیش روانپزشک، و داروی مناسب با دوز مناسب برای افسردگی و اضطراب و مشکلات خوابم گرفتم. برطرف شدن؟ نه ! ولی بهترن. قبلا روم کنترل داشتن. الان همچنان وجود دارن اما دیگه این منم که روشون کنترل دارم. درود بر علم روانپزشکی و ونلافاکسین :)

۲- در طی همین مراجعه به روانپزشک با علایمی که داشتم، مثل تمرکز داغون حتی توی موردعلاقه ترین فعالیتام مثل حرف زدن با اطرافیان و نواختن پیانو، اعتماد به نفس پایین علیرغم دستاورد و نتیجه های قابل قبول و حتی بهتر، دقیقه نودی بودن برای همهی کارام، مدیریت زمان داغون علیرغم اینکه میدونم باید چطور مدیریت کنم صرفا نمیتونم اعمالش کنم، عدم توانایی گوش دادن سر کلاسام علیرغم تلاش زیاد برای این مساله، و مشکلاتی که توی بچگیم داشتم مثل شیطونی و شلوغی زیاد و در نتیجه سرزنش شدن زیاد، وسواس و اضطراب تو سن خیلی کم، و همون مشکلاتی که گفتم هنوزم دارم، برای ADHD یا همون اختلال بیشفعالی-کم توجهی غربالگری شدم و مثبت شد. و داروی مناسب رو براش شروع کردم. از وقتی شروعش کردم، مدیریت زمانم بهتر شده، بهتر میتونم تمرکز کنم و مغزم داره نرمال عمل میکنه. ایا همهی این مشکلاتی ک گفتم تو این پاراگراف برطرف شدن؟ نه. چون بخش قابل توجهی از این مسایل وابسته به یادگیری و تمرین هم هستن. ولی الان که مغزم داره عادی عمل میکنه، میتونم در راستای بهبود این مشکلاتم قدم بردارم و هر قدمی هرچقدر هم کوچیک، حس خوبی داره. بهبودی از چیزایی که مدت ها برام اضطراب و ناکامی و کمبود اعتماد بنفس ایجاد کرده بودن مثل معجزه ست، حتی اگه خیلی تدریجی و کند باشه. درود بر علم روانپزشکی و ویاس.

۳- یک فرد سمی بود که من یه زمانی دوستش داشتم. از هم جدا شدیم. ولی مدتها این فرد توی زندگی من سرک میکشید و به کوچیکترین کارای من خرده میگرفت و زیر سوالم میبرد و تهش میگفت بخاطر همین کاراته که نمیخوامت! و خب میدونین، اون حق داشت انتخاب کنه که کیو میخواد و کیو نمیخواد. حق داشت که معیارای خودشو داشته باشه چه منطقی باشه و چه از نظر من غیرمنطقی و بر اساس اون معیارا انتخاب کنه که من یا هر فرد دیگه رو میخواد یا نه. ولی واقعیتش اینه که اگر من رو نمیخواست، وقتی جدا شدیم باید به این تصمیم پایبند میموند و اجازه میداد هردومون مووآن کنیم. نه اینکه هربار که یذره داشت حالم خوب میشد و به سمت مووآن کردن میرفتم، میومد تو زندگیم سرک میکشید و بهم یاداوری میکرد که چقدر براش نخواستنی هستم و با این ایراد گرفتن ها، باعث بشه فکر کنم کلا موجود جذاب و دوست داشتنیای نیستم و اعتماد بنفسم اینقدر تخریب بشه که حتی نتونم تو یه جمع صحبت کنم یا جواب سوال استادا رو بدم. اگر به موندن پایبند نبود، باید به رفتن پاییند میموند. اونوقت هیچ گلهای نبود از هیچ چیز. اما آیا ما میتونیم رفتار بقیه رو عوض کنیم؟ نه. آیا میتونیم کسی که فکر میکنه حق داره اذیتمون کنه رو قانع کنیم که باید منو دوست داشته باشی و اذیتم نکنی؟ نه. پس چی؟ سادهاست. باید اینافراد رو حذف کنیم از زندگیمون. مجال ندیم تخریبمون کنن. مجال ندیم بهمون حس دوست نداشتنی بودن بدن. اگه میان و ایراد میگیرن و میرن، نباید حتی خودمون و کارامونو جلوشون توجیه کنیم. قرار نیست مقبول همه باشیم. این آدم رو حذف کردم. برای همیشه. ازت ممنونم که ترکم کردی، چون من آدم ترک کردن نبودم. ازت ممنونم که اینقدر اذیتم کردی که مطمئن شم باید حذفت کنم. و از خودم ممنونم که بعد از مدت ها تردید رو کنار گذاشتم. درود بر کنار گذاشتن قاطعانهی انسانهای سمی اصلاح ناپذیر.

۴- من سر یه سری مسایل دوران کودکی از والدینم خشم خفتهای در ضمیر ناخوداگاهم داشتم. و این باعث میشد علیرغم اینکه الان باهام خیلی مهربونن و اون رفتارای اشتباهشون اصلاح شده، باز هم من نسبت بهشون گارد داشته باشم و زود از دستشون عصبانی بشم و جوش بیارم. چند بارم تو مکالمات خانوادگی پراکنده مطرح کرده بودم، که گارد گرفته بودن (مثلا: باشه ما مامان بابای بدی بودیم، ما بمیریم میفهمی، خودت مامان شی میفهمی، اشتباه میکنی که اینطوری فکر میکنی، ما همیشه دوستت داشتیم چطوری دلت میاد اینجوری بگی،اصلا ما بمیریم دلت خنک شه!!!) ولی اینبار ، توی شرایط مناسب، با هرکدومشون خصوصی صحبت کردم. ازشون خواهش کردم که حرفامو گوش بدن که بفهمن منو، نه برای جواب دادن. بهشون گفتم مننمیخوام بگم شما بد بودین، من نمیگم نمیفهمم که خودتون تو چه شرایطی بودین که اون رفتارا رو داشتین، فقط میخوام بگم یه بچه ۵،۶ ساله نمیتونست اینا رو بفهمه. بچه پنج شیش ساله یه رفتاری از مادر و پدر ببینه نمیگه مشکل تو کارشون پیش اومده، فکر میکنه دوسش ندارن. تبعیض ببینه فکر میکنه کمتر دوست داشته میشه و کمتر دوست داشتنیه. بهشون گفتم فقط ازتونمیخوام رنجی که من کشیدم بخاطر اون رفتارها رو به رسمیت بشناسین و بهم حق بدین بابت ناراحتی هایی که برام پیش اومد. من میدونم که تلاشتونو کردین. ولی میخوام بپذیرین که همیشه بهترین تصمیم ممکن رو نگرفتین و یه جاهایی سهل انگاری کردین. و نهایتا این مکالمات منطقی و خالصانه و صادقانه در شرایط مناسب باعث شد که حرف همو نهایتا بفهمیم. و چیزایی که ۲۳ سال دوست داشتم بشنوم رو ازشون بشنوم. درود بر مکالمات منطقی و درک متقابل.

۵- نهایتا، من کسی رو پیدا کردم که توی تمام ۴ مورد اخیر پشتم بود و هوامو داشت. بهم حس دوست داشتنی بودن میداد و تشویقم میکرد که مشکلاتم رو حل کنم:). درود بر آدمهای واقعی، صادق، و مهربون.

نکته آخر، من اینو نگفتم که شوعاف کنم یا چیزیو به رخ کسی بکشم. اصلا نمیدونم کسی اینجا رو میخونه یا نه. من اینا رو نوشتم که چند تا نتیجه گیری کنم و اینجا بنویسم. هم برای خودم که میدونم زندگی پستی و بلندی داره و ممکنه یه روزی تو یه حال خیلی غمگین که دنیا برام غیرقابل تحمل شده بیام اینجا رو بخونم و اینا برام یاداوری شه. هم برای هرکسی که ممکنه وبلاگ منو یادش باشه، هم برای کسی که ممکنه تصادفی اینا رو بخونه.

۱- معجزه شاید دیر اتفاق بیفته. ناامید بشی و فکر کنی زندگیت خراب شده و دیگه درست نمیشه. ممکنه چندین سال طول بکشه. ولی تهش رخ میده. کی؟ وقتی که دیگه منتظر معجزه نباشی. و بفهمی که معجزه یا امداد غیبی در کار نیست. این تویی که باید خودت رو نجات بدی و زندگیتو بهتر کنی. وقتی به این باور برسی و در راستاش تلاش کنی، هرچقدرم سخت و طاقت فرسا، برای درست، شغلت، روابط بین فردیت تلاش کنی، کتاب بخونی، کارایی که حالت رو بهتر میکنن انجام بدی، اونوقت چیزایی تو زندگیت رخ میده که دست کمی از معجزه نداره.

۲- اگه ته باتلاق گیر کردی، حالت بده، هرکار میکنی حالت بهتر نمیشه، یا حتی دیگه انگیزه نداری که بخوای تلاش کنی حالت بهتر شه، حتی اگه اینقدر خستهای که فکر میکنی حتی اگه یه روزی بهتر بشی همینم نمیخوای و از زندگی با همه روزای خوب و بدش سیر شدی، اگه هیچی بهت حس خوبی نمیده و لذت نمیبری، اگه فقط بخاطر اینکه مرگت خانوادهت رو ناراحت میکنه زندگیتو ادامه میدی، بدون که خیلیای دیگه تو دنیا اینو تجربه میکنن و اگرچه تجربهت از این حسا منحصر به فرده، اما میلیونها آدم دیگه با تجربیات منحصر به فرد ولی مشابه وجود دارن. و it's alright. حق داری یه وقتایی ته باتلاق گیرکنی، ولی بدون که اینجور وقتا راه بیرون اومدنی وجود داره، صرفا تنهایی نمیتونی ببینیش یا ازش استفاده کنی. باید کمک بگیری. از کی؟ احتمالا تو این شرایط فکر میکنی هیچکس نه میفهمت نه میتونه یا براش مهمه که کمکت کنه. خب شایدم حق با تو باشه. ولی یه آپشن این وقتا هست. اون آپشن کسایی هستن که کمکت میکنن و این کار شغلشونه و بابتش پول هم میگیرن. شاید برای ناامیدیت فکر کردن به این افراد دلگرم کننده نباشه چون میدونی شغلشونه نه اینکه واقعا براشون مهم باشی. منم نمیخوام بهشون فکر کنی یا دلگرم شی. فقط میخوام مستقیم بهشون مراجعه کنی. چون حالت بهتر میشه. داروهایی بهت میدن که اون انتقالدهندههای عصبی که توی مغزت کم اومده رو جبران میکنه. سروتونین و دوپامینی که مغزت باهاشون غریبه شده رو به مغزت برمیگردونه. اونوقت همه چی برات روشن میشه. قابل تحمل تر میشه. ایا اینجا با کمک گرفتن از دارو همه چی اوکی میشه؟ نه. ولی میتونی با مغزی که تحمل بیشتری داره به مشکلاتت اپروچ کنی و خطاهای ذهنیت رو برطرف کنی. در این مراحل تراپیست خوب هم خیلی میتونه کمکت کنه.

۳- یه سری آدما هستن که منجر به غم، اضطراب، کمبود اعتماد بنفس و ناامیدی تو میشن. اینجا باید از هم سواشون کنی. یه سریاشون واقعا دوستت دارن و خیرت رو میخوان و این کاراشون ندونسته و ناخواسته بوده. هیچکس کامل نیست، هرکسی تو تصوری که از جهان تو ذهن خودش خواسته زندگی میکنه و بر اون اساس اطلاعاتی که از محیط میگیره رو پردازش میکنه و پاسخ میده، و خب جهان ماها با هم خیلی فرق داره. پس چیکار باید کرد؟ توی شرایط مناسب، زمان مناسب، مکان مناسب و خصوصی، وقتی هیچکدومتون کسر خواب ندارین، گرسنه نیستین و مشکلات از این قبیل، مکالمه داشته باشین. سعی کنین حلش کنین. به طرف مقابل بفهمون که در مقابلش نیستی، نمیخوای زیر سوالش ببری و تخریبش کنی. فقط میخوای جهان برساختهی خودت و احساساتی که بهت دست داده رو باهاش به اشتراک بذاری و میخوای که اونم همین کارو کنه، و هدف فهمیدن همدیگهست. نه حمله و دفاع، نه بحث بی نتیجه. بهتر میشه. حتما بهتر میشه.

۴- ولی یه سری از این ادمایی که گفتم، خیرخواهت نیستن. اذیتت میکنن چون براشون اهمیتی نداره اذیت شدنت. یا حتی شاید میخوان اذیت شی. شاید میخوان اعتماد بنفست تخریب شه تا بهتر روت کنترل داشته باشن. دوست دارن تو پایین باشی تا نسبت به موقعیت خودشون حس بهتری داشته باشن. حرف زدن باهاشون نتیجه نمیده چون اصلا دنبال درک تو نیستن و فقط خودشون برا خودشون مهمن. این آدم ها سمی هستن. حداقل برای زندگی تو. این ها رو حذف کن. تعلل نکن. حتی اگه با حذف اینا تنهاترین بشی هم ارزششو داره. چون اینا خودتو ازت میگیرن. حذفشون که کنی اقلا خودتونو از دست نمیدی. خودت خیر خودتو بخواه و براش تلاش کن.

۵- و نهایتا، با حذف آدم های سمی و اهمیت دادن به خودت جا رو توی زندگیت برای آدمای خیلی بهتر و دوست داشتنیتر باز میکنی. کسایی که خیرت رو بخوان و توی مسیر کمکت کنن.

همین.

سه شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۱ ۲:۵۲ ق.ظ |- В@н䮈н & Niloofar -|

برچسب: نویسنده: آتنا اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 11:57

صفحه بندی